Monday, November 29

Taming of the Donkey


نعل کردن خر سرکش

Taming of the Donkey
Amir Najafi

November 2010
....
بقال: حقته. بخور
سیاه: غلط کردم اوستا. غلط کردم
بقال: پدرتو در میارم. چوب تو...
سیاه: آستین
بقال: آستینت می کنم
سیاه: بابا کار من نبوده به سر شاه مراد
بقال: قسم نخور. سیاه زاغی. بگیر. حقته
سیاه: آخ آخ کباب شدم بی انصاف. منو چه به ماست خوری؟ اونم ماست مغازه اوستام
بقال: خفه شو بی غیرت. مگه دفعه اولته؟ من تورو می شناسم. بعد از هفت تا کره پس انداختن ادعای بکارت؟ کار تو بوده
سیاه: بله بله
بقال: کار تو بوده؟
سیاه: بله بله
بقال: سطل ماستو تو لنبوندی؟
سیاه: بله بله
بقال: چه رویی داره
سیاه: من که هر چی میگم باور نمی کنی خب. هر چی تو میخوای میگم
بقال: یعنی تو ماستو نخوردی
سیاه: بله بله
بقال: پسرجان فک کردی من خرم؟
سیاه: بله بله
بقال: چوب می خوای بازم؟
سیاه: بله... اوخ اوخ نه اوستا...جون تو اینقد زدی کف پام سفید سفید شده
بقال: سیاه شده
سیاه: نه دیگه سیاه که هست. میزنی سفید میشه
بقال: منو بازیچه کردی؟
سیاه: اه. اوستا این حرفا چیه میزنی از سنت خجالت نمی کشی؟
بقال: مگه من چی گفتم؟
سیاه: دیگه چی میخواستی بگی؟
بقال: حرف بدی زدم؟
سیاه: نه خیلیم خوب بود
بقال: حالا تو میگی چیکار کنم؟
سیاه: یه دستتو ببر بالا
بقال: بفرما
سیاه: خیلی حرفت زشت بود
بقال: حق داری
سیاه: اون یکی دستتم بگیر بالا
بقال: چشم. فقط من یکم کم حافظه ام. یادته من چی گفتم؟
سیاه: یعنی من هر مزخرفی که تو گفتی باید تکرار کنم؟
بقال: نه نه
سیاه: فک کردی میتونی هر چی به دهنت رسید بگی؟
بقال: نه نه
سیاه: مملکت بی صاحابه دیگه
بقال: نه نه
سیاه: به قبله عالم فحشش میدی؟
بقال: نه نه
سیاه: چی به ننه قبله عالم فحش میدی؟
بقال: نه نه
سیاه: پاتو بگیر بالا
بقال: بفرما. غلط کردم
سیاه: می خوای بدم گزمه ها چوب تو...
بقال: آستین
سیاه: میخوای بدم تو آستینت کنن؟
بقال: چیو؟
سیاه: چوبو دیگه
بقال: چوبو چی؟
سیاه: چی چوبوچی؟
بقال: چی چی رو چی چوبوچی؟
سیاه: هیچی. اون پاتم بگیر بالا
بقال: آخه نمیشه
سیاه: خیلی خب بخواب
بقال: جان؟
سیاه: جان؟
بقال: بخوابم؟
سیاه: آره دیگه
بقال: که چی بشه؟
سیاه: آها...نه... گفتم بخواب فلکت کنم
بقال: که فلکم کنی؟
سیاه: بخدا من از ماست خبر ندارم
بقال: پس کی خبر داره. مگه تو شبا اینجا نمی خوابی؟
سیاه: آره. ولی خب...
بقال: تو دیشب اینجا خوابیده بودی یا نه؟
سیاه: بله بله
بقال: دیشب که من رفتم سه تا سطل ماست اینجا بود یا نه؟
سیاه: بله بله
بقال: الان دو تاست درسته؟
سیاه: بله بله



If you want to read the complete version don't hesitate to email me

Sunday, November 28

A Midsummer-night's Dream



 

رویای یک شب نیمه تابستان
A Midsummer-night's Dream
Amir Najafi
Based on a Play  by William Shakespeare
July 2010





صحنۀ یکم



نور می آید. دمتریوس را می بینیم که در حال تراشیدن سر لایزاندر با تیغ است
دمتریوس: خر رو به طویله تند میره
لایزاندر: درشو بذار. باز شد اولش
 دمتریوس: درشو که گذاشتم. منتها باس دم بکشه هنوز... کچل
لایزاندر: پا میشم میرما
دمتریوس: الان تموم میشه... آخه به کار تو نمیاد بخدا این دختره... میگن اون گنجشکی که با باز پرید افتاد و ماتحتش درید
لایزاندر: افسوس که تاریخ نویسان گواهی داده اند که مسیر عشق راستین هرگز هموار نبوده است. تفاوت در اصل و نسب، در مال و منال، آه و مآل...
دمتریوس: هرمیا حق مسلم منست. از تو می خواهم این حق را محترم شمرده بی خیالش بشی. ببینم شما که لقمۀ گنده گنده نشون می کنی... شما که می خوای منار بدزدی... چاهشم کندی؟ گیرم دختره رو دادن بهت... کجا می خوای ببریش؟ خونه داری؟ زندگی داری؟ تو را جنمِ همسری هرمیا نیست
لایزاندر: سنگ کوه را به سر ناخن می تراشم و خانه می سازم. خانۀ هرمیا قلب منست. تو میدونی دوست داشتن اصلاً یعنی چی؟ بخدا اگه بویی برده باشی
دمتریوس: من بویی نبردم؟ از همون نظر اوّل که دیدمش خاطرشو خواستم. بیا و این قائله رو ختم کن
لایزاندر: قائله؟ من هرمیا رو دوست دارم. اونم منو دوست داره.
دمتریوس: پس من چی؟
لایزاندر: تو؟ تو هلنا رو داری. هلنا بیمار چشم توست. چگونه انسان می تواند به این پایه سنگدل باشد. او عاشق توست دمتریوس. او را از خود چنین به خواری مران. حالا اینا به من مربوط نیست. ولی پا تو کفش منم نکن
دمتریوس: هلنا... هلنا... آیا کسی کابوسی زیباتر از او داشته است؟ زیبا در نهایت قدر. امّا من نمی خوامش. نمیدونم چرا ولی هیچ حسی بهش ندارم
لایزاندر: حسم پیدا می کنی. اینقد که اون زن عاشق توه والّا سر یه هفته سرتو میاره تو راه. فرصت بده. کباب پخته نگردد مگر به گردیدن
دمتریوس: کباب پخته نگردد مگر به گردیدن. اصلاً بفرما هلنا مال تو. حسابی بگرد کبابتم همچی درس و درمون پخته می گردد
لایزاندر: بابا تو عربی؟ میگم هرمیا منو دوس داره. هلنا تورو
دمتریوس: نخیر مثه اینکه ما هرچی کشک می سابیم همش دوغه. خلاصه ما گفتیم. بعداً چیزی شد خبری شنفتی نگی دمتریوس به ما هیچی نگف
لایزاندر: چه خبری مثلاً
دمتریوس: پا شو تموم شد
لایزاندر: با توام دمتریوس. خبریه؟ چیزی شده؟
دمتریوس: نه برادر من. هنوز نه
لایزاندر: (آواز)
            این عشق تیغ می زند اما نمی درد
            سر می بُرد ولیک به سامان نمی بَرد
دمتریوس: فردا شب هرمیا در حجلۀ من است. فردا شب هرمیا عروس می شود. تو لایق شناخته نشدی لایزاندر. او به من رسید. جدال ما بی ثمر و بی پایان است. امّا تقدیر رقم خود را زده است. تسلیم شو لایزاندر. تسلیم شو برادرم
لایزاندر: تو... تو رفیقی؟
دمتریوس: رفیق یا رقیب...
لایزاندر: تو چشت تو چش منه... چطو روت میشه؟
دمتریوس: جشن بزرگی برپا خواهد شد
لایزاندر: می دونستم به این در و طایفه اعتباری نیست
دمتریوس: عشق به تنهایی مانند گیاه خودروست. بی اجازه می روید و بی اجازه می میرد
لایزاندر: من اجازه مجازه سرم نمیشه
دمتریوس: او با من خوشبخت خواهد بود
لایزاندر: گُهای زیادی
دمتریوس: با اصرار فقط خود را بدنام می کنی برادر
لایزاندر: آب بکش دهنتو. برادر... برادر
دمتریوس: لایزاندر!
لایزاندر: خفه شو. اسم منو آوردی نیاوردیا
دمتریوس: خیلی خب
سکوت
لایزاندر: همه چی تموم شده؟
دمتریوس: کارت دعوت شما
لایزاندر: آه... نمی توانم باور کنم... نه. این یک خواب است. باید بیدار شوم. هرمیا بر عهد خود پای بند است. بیدار شو لایزاندر. بیدار شو و آن گاه هرمیا دوباره مال توست. این جماعت تنها می توانند خوابت را آشفته کنند. نمی توانند هرمیای تورا بگیرند. آیا هرمیا موافق این وصلت است؟
دمتریوس:...
لایزاندر: نه. ساکت شو. حتماً هرمیای من مخالف است. تو و طایفه ات فریبش داده اید. نفرین بر این طایفۀ دورو. خاک بر سرای بی همه چیز. هرمیا رو نمی تونید از من جدا کنید ماچه سگای پاچه گیر. من لایزاندرم. شلوارتونو به سرتون می کشم
دمتریوس: در توبه را نبند لایزاندر. صبر داشته باش
لایزاندر: صبر؟ صبر؟ مردک بی غیرت. مگه عطسه کردی که صبر کنم؟ نامزد منو قُر زدی. انگ انداخته رو ناموس مردم بعد میگه صبر. برو به راه بابات سگ رید. بُخو بریده ها
دمتریوس: هر چی دهنت رسید گفتیا
لایزاندر: هنوز اینقد پفیوز نشدم که نامزدمو عقد کنن برم دست و پاشونو ماچ کنم
دمتریوس: به هر حال تصمیم گرفته شده است. این تصمیم من نیست. گرچه کتمان نمی کنم که عاشق هرمیا هستم. امّا این تصمیم بزرگان است. حال دیگر حتی از دست من نیز کاری ساخته نیست. وقت من سخت تنگ است. اگر لیچارگویی هات تموم شد که ما بریم
لایزاندر: دور باش. دور. همبازی کودکی هایم دمتریوس. چه بازی ها می کند این چرخ! دیگر نمی خواهم تو را ببینم. برو. برو
دمتریوس: اینقدر خودت را شکنجه نکن برادر. دیگر از هیچ کس کاری ساخته نیست. مگر اینکه از روی زمین محو شوید. ناپدید شوید. آرام باش. فراموشی هنر است. بدرود
لایزاندر: (آواز)
            هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره ست
            هنوزم دیدن تو برام مثه عمر دوباره ست
            هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه
            هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میارزه
            امّا افسوس تورو خواستن دیگه دیره دیگه دیره
            امّا افسوس با نخواستن دلم آروم نمی گیره 


If you want to read the complete version don't hesitate to email me

About Love and Squlor




دربارۀ عشق و نکبت
About Love & Squalor
Amir Najafi
Based on “for ESMÉ with love and squalor” by J.D. Salinger
March 2010










A


England. One of the civilian homes for the American soldiers in world war II. Soldiers are writing, spread out here and there. One of the soldiers is upset and anxious.

Anxious Soldier: (screams) Christ Almighty!
A Soldier: That doesn't mean anything…it's the army
First Corporal: The letters my fiancé writes come from a paradise of triple exclamation marks. You're shaking, did you know?
Second Corporal: You're very attentive
First Corporal: She wrote her goddam brother's getting out of the Navy on account of his hip. He's got this hip, the bastard. Did you know that goddam side of your face is jumping all over the place?
Second Corporal: I know
Anxious Soldier: (screams) No!
One of the soldiers who is beside him, hugging him to calm him down, let's go of him and slaps him firmly in the ear
First Corporal: I wrote her that you had a nervous breakdown. She's majoring in psychology. You know what she said? She says nobody gets a nervous breakdown just from the war and all. She says you probably were unstable like, your whole goddam life
Second Corporal: Really?
First Corporal: Listen, you bastard, she knows a goddam sight more psychology than you do
Second Corporal: Do you think you can bring yourself to take your stinking feet off my bed?
First Corporal: Remember that time I and you drove into Valognes, and we got shelled for about two goddam hours, and that goddam cat I shot that jumped up on the hood of the jeep when we were layin' in that hole? Remember?
Second Corporal: Yes-don't start that business with that cat again, God damn it. I don't want to hear about it
First Corporal: She and the whole psychology class discussed it. In class and all. The goddam professor and everybody
Second Corporal: I don't want to hear about it
First Corporal: No, you know the reason I took a pot shot at it? You wanna hear the opinion of a psychiatrist?
Second Corporal: No
First Corporal: Cuz I was temporarily insane. No kidding. From the shelling and all
Second Corporal: No, you weren't insane. You were simply doing your duty.
That cat was a spy. You had to take a pot shot at it. It was a very clever German midget dressed up in a cheap fur coat. So there was absolutely nothing brutal, or cruel, or dirty, or even
First Corporal: Can't you take anything seriously?
The soldier looks at him and roars with laughter tensely
Anxious Soldier: (screams) Christ Almighty!
All the soldiers go towards him, drop a blanket on him and start to hit him. The corporal roars with laughter














B


لیلی: حرفا میزنی اکبرآقا. ازشما بعیده . ما شیرینی خورده­ایم. دلت میاد؟ اصلاً روت می­شه؟ جعفر مثه برادر منه. اصلاً شما از اول شکاک بودی. مادرم هی میگفت  پسره  ازین امامزاده کسی معجز نمی­بینه. منِ بیچاره می گفتم نه. چه دخلی داره؟ اصلش مرد بی غیرت که مرد نیس. مرد باهاس حواسش باشه مادر. اون­روزم اصغر آقا، جعفر توخیابون دیدم. گفت کجا میری آبجی؟ به همین آقا قسم. آبجی. همینجوری گف. گفتم میرم سر خاک بابام. گف اصغر آقا، گفتم سفره. سفر بودی دیگه. اصلاً آقا من شاکیم. این چه کاریه شما داری که شب عید نداره؟ من می­خوام بیام تو خونه­ات نباس بدونم؟ من که می­دونم این رفیقات سوسه اومدن دیگه. حسودن. شما چرا اصلاً از اونا می­پرسی؟ از خر می­پرسی چارشنبه کیه؟ این مصطفی چیه آخه تو باش میگردی؟ اینا رفیق نیستن آقا از ما گفتن. این نوچۀ همون نقی بچه­خور نبود مگه؟ که  سر کاردی کردنِ یه یارو سه ساله سیاهچاله؟ چطو به هم دخلی ندارن؟ خر و اسبو یه جا ببندی همبو نشن همخو می­شن. حی و حاضر. برو از خود جعفر بپرس.







C


مبارک: اوستا سلام
اوستا: السلام علیکم جان شیرین بنده.. آقا مبارک... چطوری بابا
مبارک: ننگینم
اوستا: ننگینم.. آها غمگینی؟ چرا بابا جون؟ چی شده کشتیات غرق شده سیا سوخته؟
مبارک: نه اوستا... هی چه فایده بگم... تو اندازه خر نمی­فهمی اوستا
اوستا: چی میگی پسرۀ بی­تربیت؟ من باباتم نرّه خر
مبارک: آها... خوب بابای نرّه خر چی می­شه؟ حتماً طاووس
اوستا: دِ می­گی چته یا...
مبارک: یا...
اوستا: یا...
مبارک: یا...
(آواز) یار
(تصنیف)  گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟
جمع: می­خوای بکن می­خوای نکن
مبارک: شکوه از بخت بداختر بکنم یا نکنم؟
جمع: می­خوای بکن می­خوای نکن
مبارک: توی استخر محبّت بپرم یا نپرم؟
 جمع: می­خوای بپر می­خوای نپر
مبارک: دو سه تا پشتک و وارو بزنم یا نزنم؟
جمع: می­خوای بزن می­خوای نزن
مبارک: لاستیک عشقتو پنچر بکنم یا نکنم؟
جمع: می­خوای بکن می­خوای نکن 
مبارک: فوت قایم تو سماور بکنم یا نکنم؟
جمع: می­خوای بکن می­خوای نکن 
مبارک: چایی از بهر شما دم بکنم یا نکنم؟ (پایان تصنیف)
اوستا: آخ آخ دمت گرم مبارک پر رنگ باشه
مبارک: عملی
اوستا: بله؟
مبارک: من ننگینم اوستا. خودت چایی دم کن
اوستا: خیلی خوب مبارک حالا مثه بچۀ آدم میگی چته یا نه؟
مبارک عر می­زند
اوستا: ای بابا چیه؟
مبارک عر می­زند
اوستا: بابات مرده؟
مبارک عر می­زند
اوستا: ننه­ات مرده؟
مبارک عر می­زند
اوستا: آها تو اغتشاشات شرکت کردی عکست دراومده؟
مبارک عر می­زند
اوستا: یارانه هات هدفمند شده؟
مبارک عر می­زند
اوستا: آها... خوشه دومی
مبارک عر می­زند
اوستا: طیاره؟
مبارک عر می­زند
اوستا: طیاره؟
مبارک عر می­زند
اوستا: طیاره؟ ای داد بیداد. باز کدوم طیاره سقوط کرده؟ آتیش گرفته؟ چند نفر مردن؟
مبارک: اوستا خودمونیم. بینی بین اللّا خیلی خنگی
اوستا: دِهَه
مبارک: بابا طیاره. طیاره خانوم. زنم
اوستا: خب از اول بگو. چرا میذاری از آخر می­گی؟ خب حالا چش شده؟ خدا بد نده
مبارک: هیچیش نشده. فقط میگه با هم تفاضل نداریم
اوستا: تناسب؟
مبارک: آره همون جنالس
اوستا: تجانس
مبارک: آره دیگه زبونم نمی­گرده. تمایز
اوستا: تفاهم
مبارک: تفاهم. تفاهم
(تصنیف)تفاهم تفاهم که نداریم
از صب تا به شب غر می­زنه آبرومو بردی
بردی بردی
برو چاهکن بشو مانکن بشو  بهتر از سیاهه
آخ که شوهر زیور خانوم چقدره ماهه (پایان تصنیف)
اوستا: آها با شغلت مشکل داره. درُس میشه. من باهاش صحبت می­کنم
مبارک: دستم به شلوارت اوستا. میگه بریم دادگاه



If you want to read the complete version don't hesitate to email me




Watch my Photoes & Videos

You can watch my photos and videos on my multiply blog

A Performance Art(Amir Moobed)


Rain Concert