رویای یک شب نیمه تابستان
A Midsummer-night's Dream
Amir Najafi
Based on a Play by William Shakespeare
July 2010
صحنۀ یکم
نور می آید. دمتریوس را می بینیم که در حال تراشیدن سر لایزاندر با تیغ است
دمتریوس: خر رو به طویله تند میره
لایزاندر: درشو بذار. باز شد اولش
دمتریوس: درشو که گذاشتم. منتها باس دم بکشه هنوز... کچل
لایزاندر: پا میشم میرما
دمتریوس: الان تموم میشه... آخه به کار تو نمیاد بخدا این دختره... میگن اون گنجشکی که با باز پرید افتاد و ماتحتش درید
لایزاندر: افسوس که تاریخ نویسان گواهی داده اند که مسیر عشق راستین هرگز هموار نبوده است. تفاوت در اصل و نسب، در مال و منال، آه و مآل...
دمتریوس: هرمیا حق مسلم منست. از تو می خواهم این حق را محترم شمرده بی خیالش بشی. ببینم شما که لقمۀ گنده گنده نشون می کنی... شما که می خوای منار بدزدی... چاهشم کندی؟ گیرم دختره رو دادن بهت... کجا می خوای ببریش؟ خونه داری؟ زندگی داری؟ تو را جنمِ همسری هرمیا نیست
لایزاندر: سنگ کوه را به سر ناخن می تراشم و خانه می سازم. خانۀ هرمیا قلب منست. تو میدونی دوست داشتن اصلاً یعنی چی؟ بخدا اگه بویی برده باشی
دمتریوس: من بویی نبردم؟ از همون نظر اوّل که دیدمش خاطرشو خواستم. بیا و این قائله رو ختم کن
لایزاندر: قائله؟ من هرمیا رو دوست دارم. اونم منو دوست داره.
دمتریوس: پس من چی؟
لایزاندر: تو؟ تو هلنا رو داری. هلنا بیمار چشم توست. چگونه انسان می تواند به این پایه سنگدل باشد. او عاشق توست دمتریوس. او را از خود چنین به خواری مران. حالا اینا به من مربوط نیست. ولی پا تو کفش منم نکن
دمتریوس: هلنا... هلنا... آیا کسی کابوسی زیباتر از او داشته است؟ زیبا در نهایت قدر. امّا من نمی خوامش. نمیدونم چرا ولی هیچ حسی بهش ندارم
لایزاندر: حسم پیدا می کنی. اینقد که اون زن عاشق توه والّا سر یه هفته سرتو میاره تو راه. فرصت بده. کباب پخته نگردد مگر به گردیدن
دمتریوس: کباب پخته نگردد مگر به گردیدن. اصلاً بفرما هلنا مال تو. حسابی بگرد کبابتم همچی درس و درمون پخته می گردد
لایزاندر: بابا تو عربی؟ میگم هرمیا منو دوس داره. هلنا تورو
دمتریوس: نخیر مثه اینکه ما هرچی کشک می سابیم همش دوغه. خلاصه ما گفتیم. بعداً چیزی شد خبری شنفتی نگی دمتریوس به ما هیچی نگف
لایزاندر: چه خبری مثلاً
دمتریوس: پا شو تموم شد
لایزاندر: با توام دمتریوس. خبریه؟ چیزی شده؟
دمتریوس: نه برادر من. هنوز نه
لایزاندر: (آواز)
این عشق تیغ می زند اما نمی درد
سر می بُرد ولیک به سامان نمی بَرد
دمتریوس: فردا شب هرمیا در حجلۀ من است. فردا شب هرمیا عروس می شود. تو لایق شناخته نشدی لایزاندر. او به من رسید. جدال ما بی ثمر و بی پایان است. امّا تقدیر رقم خود را زده است. تسلیم شو لایزاندر. تسلیم شو برادرم
لایزاندر: تو... تو رفیقی؟
دمتریوس: رفیق یا رقیب...
لایزاندر: تو چشت تو چش منه... چطو روت میشه؟
دمتریوس: جشن بزرگی برپا خواهد شد
لایزاندر: می دونستم به این در و طایفه اعتباری نیست
دمتریوس: عشق به تنهایی مانند گیاه خودروست. بی اجازه می روید و بی اجازه می میرد
لایزاندر: من اجازه مجازه سرم نمیشه
دمتریوس: او با من خوشبخت خواهد بود
لایزاندر: گُهای زیادی
دمتریوس: با اصرار فقط خود را بدنام می کنی برادر
لایزاندر: آب بکش دهنتو. برادر... برادر
دمتریوس: لایزاندر!
لایزاندر: خفه شو. اسم منو آوردی نیاوردیا
دمتریوس: خیلی خب
سکوت
لایزاندر: همه چی تموم شده؟
دمتریوس: کارت دعوت شما
لایزاندر: آه... نمی توانم باور کنم... نه. این یک خواب است. باید بیدار شوم. هرمیا بر عهد خود پای بند است. بیدار شو لایزاندر. بیدار شو و آن گاه هرمیا دوباره مال توست. این جماعت تنها می توانند خوابت را آشفته کنند. نمی توانند هرمیای تورا بگیرند. آیا هرمیا موافق این وصلت است؟
دمتریوس:...
لایزاندر: نه. ساکت شو. حتماً هرمیای من مخالف است. تو و طایفه ات فریبش داده اید. نفرین بر این طایفۀ دورو. خاک بر سرای بی همه چیز. هرمیا رو نمی تونید از من جدا کنید ماچه سگای پاچه گیر. من لایزاندرم. شلوارتونو به سرتون می کشم
دمتریوس: در توبه را نبند لایزاندر. صبر داشته باش
لایزاندر: صبر؟ صبر؟ مردک بی غیرت. مگه عطسه کردی که صبر کنم؟ نامزد منو قُر زدی. انگ انداخته رو ناموس مردم بعد میگه صبر. برو به راه بابات سگ رید. بُخو بریده ها
دمتریوس: هر چی دهنت رسید گفتیا
لایزاندر: هنوز اینقد پفیوز نشدم که نامزدمو عقد کنن برم دست و پاشونو ماچ کنم
دمتریوس: به هر حال تصمیم گرفته شده است. این تصمیم من نیست. گرچه کتمان نمی کنم که عاشق هرمیا هستم. امّا این تصمیم بزرگان است. حال دیگر حتی از دست من نیز کاری ساخته نیست. وقت من سخت تنگ است. اگر لیچارگویی هات تموم شد که ما بریم
لایزاندر: دور باش. دور. همبازی کودکی هایم دمتریوس. چه بازی ها می کند این چرخ! دیگر نمی خواهم تو را ببینم. برو. برو
دمتریوس: اینقدر خودت را شکنجه نکن برادر. دیگر از هیچ کس کاری ساخته نیست. مگر اینکه از روی زمین محو شوید. ناپدید شوید. آرام باش. فراموشی هنر است. بدرود
لایزاندر: (آواز)
هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو برام مثه عمر دوباره ست
هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میارزه
امّا افسوس تورو خواستن دیگه دیره دیگه دیره
امّا افسوس با نخواستن دلم آروم نمی گیره
If you want to read the complete version don't hesitate to email me
No comments:
Post a Comment