یاقوت، حلوایی
نویسنده امیر نجفی
.....
یاقوت: کم کم باید اجاقو روشن کنم. دیر میشه. عزادار امام حسین باس آخر تعزیه یه چیزی بزاره دهنش. مهری ماهه بخدا. زن نیست، فرشته ست. همین که با یه سیاه دوره گرد می سازه یعنی یا فرشته ست یا یه تخته ش کمه.
سکوت
زبونش بسته است. کر و لال نیست. نه. می شنوه. ولی لاله آره. آقاش اوستام بود. من و آقام تو دسته آقاش کار می کردیم. رمضون صدای نامیزونی داشت. آروم بود ها. یهو بی هوا سگ می شد. هوار که می زد دلِ ما که مرد گنده بودیم می ترکید. مهری شیش سالش بوده. نامسلمون همچین هوار زده سرش بند دلش پاره شده. دیگه زبون نیومد. ای. ناشکری نمی کنم. نه. همینجوری خواستمش. همینجوریشو یه تار موشو به هزارون دختر شاه نمی دم. به خودشم گفتم. گفتم خیلی بزرگواری مهری. دستشم ماچ کردم. گریه کرد. یه دستشو همچی گرفت که انگار نسخه است. اون یکی دستشم شمشیر. یعنی برام تعزیه بخون. گریه کنم واسه امام حسین. هر وقت از هرچی گریه ش می گیره می گه تعزیه بخون که گریه م واسه امام غریب باشه.
یاقوت به نقش علی اکبر:
چرا بر سر سیه کردی تو مادر
هنوز ای دل غمین زنده است اکبر
نرفتم من به میدان خاطر تو
ولی دارد حکایت اکبر تو
دمی بنشین برم ای مادر زار
بده بر عرض من گوش ای وفادار
حسین در این بیابان کشته گردد
تن پاکش به خون آغشته گردد
پس از قتل حسین این قوم بی دین
زنند آتش تمام خیمه از کین
یاقوت: خشنودی سالار شهیدان، امام ثقلین صلوات رسا
صلوات تماشاچیان
یاقوت: از حق نگذریم من خودم خیلی ارادت دارم. یعنی به جان مهری سید تو خیابون می بینم چشمام پر اشک می شه. یه روز دستم بشکنه دستم رو مهری بلند شد. خیس عرق می شم اینو می خوام تعریف کنم. ولی کفّارش همینه. هر دفه حلوا می پزم اینم می گم تا بلکه آدم شم. هیچی آقا سه چهار روز بود افتاده بودم پی آق بابا. آق بابا تعزیه دار بود. معین البکاء، اون بود، بانی اون سال حاجی یزدی بود. گفتم من امسال بیام خدمتتونو بکنم. ببین با ادبم گفتم. خندید. گفتم من پیش خودم شمر خوندم، ابن سعد خوندم، یزید خوندم، حرمله خوندم از موافقا تو بگو هر چی، امام خوندم، ابوالفضل خوندم. گفت برو یاقوت. تعزیه دیگه تموم شد. همین یکی دوسال آخرشه. هیچکدوممون امنیت نداریم. پارسال تا آجان کشی جلو رفتیم تو دیگه سر بسرمون نذار. گفتم قسم به جدت من چه سربسری دارم با تو بذارم. تو منو می شناسی. سی ساله دارم صحنه گردونی می کنم. از پسش بر نمیام؟ بگو از پسش بر نمیای که من برم به همون خاندان پشت سرمم نگاه نمی کنم. گفت چرا از پسش بر میای. من که می دونم آدم شناسی تو. واسه خاطر همینم اومدم پیش تو. خوب پس چی؟ ارادت ندارم؟ تو پدر منو نمیشناسی؟ پدرت پدر منو، پدربزرگ منو نمی شناخت؟ دهنم یخه؟....
No comments:
Post a Comment